Wednesday, July 14, 2010

خانه پدری

کاش میشد زمان را برگرداند و یا متوقف کرد ، کاش بر میگشتیم بدورۀ بچگی ، سخت بود یعنی فکر میکردیم سخت است ، آرزوهای محال و دور از دسترس و بیخودی ، بزرگ بشم ، این کار را بکنم ، بزرگ بشم ، آن کار را بکنم ، بزرگ بشم دنیا را فتح کنم ، بزرگ بشم خانه بهتر و زیباتری از خانه پدری بسازم ، چه اشتباهی ، بزرگترین کاخهای دنیا خانه پدری نمیشه ، امن است و امان ، مختص من نیست هیچ کس قدرش را نمی داند خانه آریانا ، خانۀ سلسبیل ، خانۀ مهربانی با درخت انگور ، خانه خیابان مهرجو و کاخ آرزوهای من ، چقدر وقتی آن را فروختید گریه کردم ، در مسیر خونۀ خودم از شدت گریه داشتم بیهوش میشدم ، کاش بیشتر تلاش کرده بودم آن را حفظ کنید ، هرچند که کسی بحرفهام گوش نمیکرد و بابو میخواست با پول آن به پسر ها کمک کند ، خوب بهر حال به هدف خود رسید و مهم هم همینه هدف

Friday, June 11, 2010

Sunday, June 6, 2010

غوغـــــای ستارگان



امشب در سر شوری دارم / امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
اشب یک سر شوق و شورم / از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم برسم به فلک
درود هستی خوانم بَر حور و مَلک
در آسمانها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یک سر شوق و شورم / از این عالم گویی دورم
با ماه و پروین سخنی گویم
وز روی مَــــــــــهِ خود اثری جویم
جان یابم زین شبها
ماه و زهره را به طرب آرم
وز خود بی خبرم چه شعف دارم
نغمه ای بر لبها
امشب یک سر شوق و شورم / از این عالم گویی دورم /


Wednesday, June 2, 2010

دفتر دل امروز : بر گرفته از داستان مثنوی دفتر چهارم
جواب ابلهان خاموشی است
پادشاهی غلامی حریص و نادان داشت ، به جای اینکه درست کرداری پیشه سازد توجیه گری خوب میشناخت ( مانند افرادی که امروز اعمال خود را توجیه عقلی ، نقلی ، مذهبی و حتی عرفانی میکنند).......الی آخر گفت این سهل است اما احمق است-------- مرد احمق زشت ومردود حق ا ست
گفت پیغمبرکه احمق هر که هست -------- اوعدو ماست وغول و رهزن است
موضوع این که هر جا خرد ستیزی به نظر می رسد توجیه گری و دلیل تراشی و مغلطه وسفسطه که ابزار نفس است جایگزین عقل شده است.بزرگترین پیام داستان بیان زشتی فرافکنی و توجیه عمل است که کم خردان وبی مایگان به جای خویشتن شناسی و درک اشتباهات خود وخود سازی ، به توجیه اعمال خویش می پردازند
(مانند ابلیس که عمل سجده نا کردن خود را توجیه کرد ) اینان به عیب های خود جاهلند ویا نمی خواهند بدانند زیرا ناخود آگاه از ملامت وجدان می ترسندلذا به سرعت برون فکنی می کنند و به دیگران نسبت میدهند. پس خردی باید یافت که جریانش پایدار است نه عقلی که بنیادش بر بسته بر باد است. تفاوت آدمیان وسایر موجودات در برتری خرد بر نفس است ،خدا فرشتگان را آفرید وبر آنها خرد نهاد ، چهار پایان را آفرید و در آنان شهوت نهاد ، وآدمیان را آفرید ودر ساختار وجودشان خرد وشهوت به هم آمیخت ، مولانا اضافه میکند که: بلکه آدمیان سه گروهند ،برخی به صورت انسان ولی در معنی فرشته اند وکاملا" در دریای الهیت غرق اند و از پیکار با نفس رهیده و پاک شده اند .
گروه دیگر چون خران خشم محض و شهوت مطلق اند، آن چنان سقوط کرده اند که حیات انسانی آنان تباه ومرده است و تنها بدن حیوانی آنان مانده است .< سوره اعراف آیه179 > مثل حیوان بلکه پایین تر.
گروه دیگر
بدبخت ترین مردمند چون تنها به خوراک و شهوت بسنده نمیکنند بلکه مکر انگیزی ، فتنه گری ،اشرافیت وجنگ و خون ریزی وبرتری جویی و درندگی شب و روز آنها را به خود واداشته ودر دوزخ روح حیوانی گرفتارند. این گونه آدمیان علم آموزی را در جهتی دنیوی و گاه برای ارضای غرور برتری خویش به کار گرفته اند و خیال میکنند به اسرار هستی عالمند و بر دیگران سرور!!!!!!!
این خود باخته گان به جایی میرسند که در باره آنها در سوره تین آیه15 آمده است : سپس آنهارا به پستیها فرود می آوریم. " ثم رددناه اسفل السافلین" و نیز
آیه 125 سوره توبه میفرماید :آنان را که در دلهایشان بیماری است پلیدی بر پلیدی آنان افزاید و در حالت کفرمیمیرندلذا هر علمی که بیامورند به جای سود برایشان زیان دارد.
ای کاش این مدعیان فقه و اصول وعرفان وعلم و سیاست و غیره هرگز الفبا نمی آموختند تا بشر از دست این دزدان ایمان نجات پیدا میکرد . 28/12/2009

Saturday, May 1, 2010


تولّــــــــــدی دیـــــــــــــگـــــــــــــر : فروغ فرخزاد


همۀ هستی من آیۀ تاریکست
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاه
شکفتن ها و زستن های
ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم آه
من در این آیه ترا بدرخت و باد
و آتش پیوند زدم
زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصلۀ رخوتناک دو هم آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشدکه کلاه از سر
بر می داردو به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید
صبح به خیـــــــــــــــــر
زندگی شاید آن لحظۀ مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسّی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازۀ یک تنهائیست
دل من ، که به اندازه یک عشقست
به نهالی که تو در باغچۀ خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازۀ یک پنجره می خوانند
آه
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پائین رفتن از یک پلۀ متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدای جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست دارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستو ها در گودی انگشتان چوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواره ای بدو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخنهایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای در هم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسّم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب
او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده است
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویر آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می گردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیّادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

Friday, April 16, 2010

قلــــــــــب

آنگاه در آسمان ، پنج ستاره قرار داد و به منزلۀ حواس پنجگانه انسانند ( چشایی، بویائی ، بساوائی ، شنوائی ، بینائی ) آنگاه در عالم آسمان عرش و کرسی قرار داد . عرش آسمان را آفرید و آن را قبله گاه دلهای بندگان و جایگاه بلند کردن دستها به سوی حقّ تعیین فرمود.امّا کرسی ، ظرف رازها و پوشش فروغها است و جایگاهی است که هر چه در دایره هستی است در آن نگهداری میشود.صدر (سینه)به منزلۀ فضائی بر در قلب است که آنچه از خیر در(قلب ) و شرّ از (نفس) رخ میدهد ، همه در سینه جمع میشوندو از سینه به اعضای بدن صادر می گردند.(حصّل ما فی الصدور)و اما قلب را چون عرش قرار داد،اگر چه عرش او در آسمان مشهور است و عرش او در زمین مخفی و غیر مشهور قرار گرفته است ، و عرش دلها را برتر از عرش آسمان قرار داد، چرا که ,عرش آسمان اورا فرا نمیگیرد و وی را بر دوشن نمیکشد و نیازی به آن نداردو این عرش(قلب) عرشی است که هر زمان بسوی او بر می گردد و به حقّ می نگردبر او متجلّی میشودو از آسمان (کرمش) را بسوی او فرود می آورد.
او خدائی است که الاهیّت ویژۀ اوست
ربو بیّت کرم اوست .
احدیّت صفت اوست .
الله نام خاص اوست.
گناه را آمرزگار ، دل عارف را یــــــــــــــــادگار.
الله یعنی خدائی که یادگار دل دوستان ، شاهد جان عارفان ، سور راز الهان ، شفاء درد بیماران ، چراغ سینۀ موحّدان ، نور دل آشنایان.
اندر دل من عشق تو چون نور یقین است / بر دیدۀ من نام تو چون نقش نگین است
در طبع من و همّت من تا به قیامت /مهر تو چو جان است و وفای تو چو دین است /

27 / 1/ 1388

Thursday, April 15, 2010

حرفی دیگر