Friday, May 27, 2011

آشپزی


نمیدونم چرا دوست همسایه من از آشپزی یک مدل مخصوصی تعریف یا تکذیب کرده ، خلاصه آشپزی هم یک نوعی از هنر است اصولا " زندگی کردن خودش هنر است امّا تا حالا فکر کردی ، اگر چندین آشپز را بیارن و یک غذای واحد را هم انتخاب کنند و مواد لازمه و وقت مساوی و امکانات مساوی را در اختیار همه بگذارند و آنها هم شروع کنند بکار در پایان نتیجه یکی نمیشه ؟؟!! ممکنه همه قورمه سبزی بپزنند ولی هر کدام عطر و بو و طعم خاصی داره ، شاید دلیلش اینه که موقع آشپزی ، هر آشپزی داره به چیزی فکر میکنه و نتیجه فکرش و احساسش بر دست پختش اثر میگذارد و طبعا " افکار و احساسات زمان پخت یکی نبوده هر چند همۀ امکانات بتساوی در اختیار آشپز ها بوده است و صد البته که هر کسی یکنوع از قورمه سبزی ها را بیشتر دوست داره که این کاملا " شخصی است و شاید جهت ادای احترام بگوید همۀ قورمه سبزیها خوبند و عالی ولی حتما " در عالی ها هم عالی ترین وجود داره ، وجود نداره!!!!؟؟؟؟ بهر حال هر چه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند کاری هم نمیشود کرد

Thursday, May 26, 2011

دوباره


باز هم نوشتم و نوشتم و نوشتم و درفتش کردم ، فقط برای خودم ، مثل یک دفتر شده برام ، مگه دفتر آدم را کسی میبینه یا میخونه ، این هم مثل آن ، تو کمد جاش امن تر است صبر و صابر و صبور از اسامی خداست و شکــور

حجاب


یادم میاد یک مسافرت زیبا داشتم با بچّه هام ، آخوندی که با ما بود خیلی پیر بود و سختگیر و خشک مقدس ، برای سئوال و جواب ما را صدا زد ، از مسائل عبادی پرسید و بعد از کلی بحث و صحبت سئوال کرد نظرتون راجع به حجاب چیست ؟؟؟ یکی گفت حجاب باید درونی باشه و آقا بر آشفت که یعنی چی ، همه حرفشون شده همین !! درونی چیه ؟!! درونی درونی !!! ظاهرتون را انداختید بیرون و درون درون میکنید ، به همراه من بر خورد و قهر کرد و رفت بیرون و با کمال ادب هم گفت من دیگه به سئوالهای شما جواب نمیدهم ، آخونده خیلی ناراحت شد و من هم با هاش بحث کردم که همینه که جوانها را میرانید ، من با حرفش موافقم ، هیچ جا چیز خاص و صریحی نیست ، اشاراتی است وشاید به نگاه و دیده و دیدن صریحتر اشاره شده باشد تا سر و مو و پوشاندن و حالا برام جالبه که اینجا هم بلوز آستین کوتاه میپوشند و شلوار و این سر بیچاره را محکم میبندند ، نمیگم درونشان پاک نیست ، ابدا " میگم این آدمهای جلو دار چه بسرمون نیاوردن ، اطاعت کورکورانه بی قید و شرط چرا سعی نکردیم به خوندن اکتفا نکنیم ، 150 تا کتاب رابا ایمیل فرستادند که شاید این ها را هزاران نفر خواندند و نقد و بررسی کردند و این کتاب شده دشمن سر همه و رها و مایۀ طنز و مسخرگی ، وحالا بلائی سر این راه و رسم زندگی آوردن که بیا و ببین که میگه دروغ نگو ، امانت دار باش ، غیبت نکن ، بخل نورز ، حسادت نکن ، از هر چی دوست داری بدیگران هم بده ، مالدوست نباش ، زنا نکن ، نکاح و طلاق و مهر و .... این خوبه و اون بد، حالا دست بزار رو چهار تا حرفی که دوست نداری مثل تعددزوجات که از قبل هم بوده و هنوز هم بنوعی در آمریکا و اروپا رواج داره ، طرف رفته یک خونه هم درست کرده و همه زنهاش را هم برده با هم زندگی میکنند و در شو تلویزیونی هم میارنشون ، وقتی اینو کامنت مینویسی میخواهند چشماتو در بیارن و فورا " هزار وصله بهت میچسبانند ،بهتر است چشمهایمان را باز کنیم ، خوب ببینیم نه اینکه نگاه کنیم ، دیدن و دیده با چشم و نگاه کردن فرق داره ، با جور دیگه دیدن هم فرق دارد ، باید دید...

Wednesday, May 25, 2011

سلام


جوابی است با سلام به سلام عزیزی که در وبلاگش نوشته بود و تصویر زیبائی که گذاشته بود .....والبته که از فرزند گذشتن سخت است و خیلی هم سخت و تا مادر نشی نمیتونی حتی درک کنی یا حس کنی ، ایثار میخواد که از خدا بخواهی هر چی بچّه ام میخواد بهش بده ، نه هر آنچه من میخوام ، ایثار میخواد که بخدا بگی بچّه ام باید راضی باشه نه من ، ایثار میخواد که بخدا بگی من مخلوق تورا حمل کردم ، بزرگ گردم ، حالا که موقع شکوفائیش شده بندۀ تو است و تو اورا ده هر آنچه او میخواهد شاید خواسته او با خواسته من متفاوت باشد ، من اورا میخواهم برای خودم و لذّت هایم ، برای مغز گردو و مغز بادام ، برای رفع تنهائی ، برای همدردی ، برای زمان پیری و ناتوانی ، برای افتخار و عنوان و پز دادن ، برای اینکه جائی داشته باشم که بروم،برای روز مبادا ، و تو او را دوست داری چون بندۀ تو است نه بندۀ من ، من تنها کمر خدمت میبندم به مخلوقت چون تو اورا بمن هبه کرده ای بدون مزد و منّت و بدون چشمداشت ، ایثار میخواهد ، از خود گذشتن ، خود را ندیدن ، کوچکترین توقعی نداشتن ، ایثار میخواهدایثار ...... پس ابر است ابر نه از جنس خاک

آمنه


یک نفر آمده از این دختر خواستگاری کرده و دختره بهر دلیلی قبول نکرده فکر میکنم این با هیچ منطقی جور در نمیاد که بری و اسید بپاشی در صورتش ، پس تنها کسی که میتواند تصمیم بگیرد که قصاص انجام بشه یا نه خود آمنه است بدون در نظر گرفتن حرف هیچکس ، حق او است ، این آمنه است که سالها از دیدن محروم شده و در تاریکی زندگی میگذراند علاوه بر اینکه صورتش را هم از دست داده است و بگذریم که برای حفظ و سلامتی همین صورت هم چه رنجهائی را تحمّل کرده است و چقدر درد کشیده ، شاید الان با قصاص آرام بگیرد و بعد ها هم پشیمان شود شاید با گرفتن پول دیه آرام گیرد و فکر میکنه با پول میتواند بحال اول برگردد و بتواند بینائی و زیبائی خود را بدست آورد و شاید زمانی دیگر ببخشد ؟؟!!! و امّا مادر پسره ، صدایش را شنیدم و همانگونه که آمنه گفت در حال بازی یک فیلم بود ، این حس من است در آن لحظه ، اگر مادر بود و مادر ، در طول این سالها ایثار مال و جان و غرور میکرد و هر طور شده با معذرت خواهی از این دختر آسیب دیده و جلب رضایتش حتی برای ازدواج با فرزندش سعی میکرد خطای جوان نادان خود را جبران نماید چون میداند که پسرش این دختر را میخواسته و ازش خواستگاری کرده !!! ولی با خونسردی نشسته لجظۀ آخر دست بکار شده ؟؟!!!نمی توانم باور کنم مادری اینگونه رفتار نماید ، شاید عجولانه قضاوت کردن است !! در هر صورت از دور نمیشود قضاوت کرد و حق آمنه سر جای خود باقی است هر چند دنیا اورا به بخشش ترغیب مینماید ؟؟!!!

یاد


روح این فونبالیست عزیز هم شاد باشد و نام و خاطره او گرامی باد .

Tuesday, May 24, 2011

ترانه


بخاطر دارم پدرم را برای ناراحتی هائی که داشت بردیم دکتر یکی از پزشکای معروف تهران ، رحمت بروح پدر و مادرش باد ، وقتی بابا گفت که دستام اینجور و اونجور بعد از کلی معالجه و دوا درمان هر روز درد داره بیشتر میشه ، گفت یک چیزی بهت بگم و مثالی زد که پدر را آرام کند ، او گفت ببین وقتی یک سیلی با این عظمت از بلندی راه می افته سر راهش همه چیز را خراب میکند و همه کس را با خودش میبره تو جلوی سیل را نمیتوانی بگیری و این درد همۀ بدنت را فرامیگیره فقط میتوانی امید داشته باشی که یک جائی بایستد و حالا پیرمرد بعد از اینکه هزاران مشکل را پشت سر گذاشته و زن نازنینش را هم که فامیل بهش گفتن اگه نکنی کاری را که همه میکنند این هستی و آن و این براش گرون بود و باز هم نرفت را از دست داده هنوز هم به امید توقف سیل زنده است و من افتخار میکنم که ما آرام هستیم و طبعا " سهمی هم نداریم و نخواستیم ، خدا بیامرزد مادرم را که میگفت تنها یکبار در بیمارستان بخاطر یکی که خیلی دوستش داشتم گفتم هر آنچه را دیگران گویند و بس و با آرامشی رفت که شاید در کمتر کسی دیده شود ، ترانه زیبائی بود ، ولی میشد خیلی راحت کاغذ ها را نریخت و تازه میشد خیلی راحت اصلا " نیامد تا نیازی به انداختن کاغذ باشد ، آنزمان هم یکعده میدانستند چه میکنند و یک عده نمیدانستند و شاید مشکل همین جا باشد که اکثریت نمیدانند و فکر نمیکنند و حداقل بالای 50 نشانه را در کتاب دیدم که اعتراضی است بر انسان واینکه اکثریّت زیر سئوال رفته است ؟!!! و همیشه از این ماده نسیان به ..... یاد شده است ؟؟؟؟ خوب این به این معنا نیست که با گذشتگان و رفتگان کاری داریم ، از آنها هم بما چیزی نرسید جز تلاشی برای شدن ، خلاصه همه فامیل دوست هستند ، تناقضی هم نیست البته در نوشته های من و سیاسی هم نیست فقط باید فکر کرد و اندیشید و به نتیجه رسید