سال 2012 امید وارم سالی با نعمت و سلامتی برای همه شروع گردد
Friday, December 30, 2011
Happy new year
سال 2012 امید وارم سالی با نعمت و سلامتی برای همه شروع گردد
رؤیـــــــــا
با امیدی گرم و شادی بخش / با نگاهی مست و رؤیا ئی
دخترک افسانه می خواند /نیمه شب از کنج تنهائی
بیگمان روزی ز راهی دور / میرسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر /ضربۀ سم ستور باد پیمایش
میدرخشد شعلۀ خورشید / بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر / سینه اش پنهان بزیر رشته هائی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سوئی / باد ....پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن / حلقۀ موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند / آه ...او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست / بی گمان شهزاده ای ...والاست ..
دختران سر میکشند از پشت روزنها / گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا / در تپش از شوق یک پندار
شاید او خواهان من باشد / لیک گوئی دیدۀ شهزادۀ زیبا
دیدۀ مشتاق آنان را نمی بیند /او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمی چیند /همچنان آرام و بی تشویش
میرود شادا ن به راه خویش / می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربۀ سم ستور باد پیمایش / مقصد او خانۀ دلدار زیبایش
میشوم مدهوش /
باز هم آرام و بی تشویش
میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر /ضربۀ سم ستور باد پیمایش
میدرخشد شعلۀ خورشید / بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت / مردمان با دیدۀ حیران
زیر لب آهسته می گویند : دختـــــر خوشبخت !
دوست تو
Z . H
زینت حبیبی
متشکرم
دخترک افسانه می خواند /نیمه شب از کنج تنهائی
بیگمان روزی ز راهی دور / میرسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر /ضربۀ سم ستور باد پیمایش
میدرخشد شعلۀ خورشید / بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر / سینه اش پنهان بزیر رشته هائی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سوئی / باد ....پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن / حلقۀ موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند / آه ...او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست / بی گمان شهزاده ای ...والاست ..
دختران سر میکشند از پشت روزنها / گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا / در تپش از شوق یک پندار
شاید او خواهان من باشد / لیک گوئی دیدۀ شهزادۀ زیبا
دیدۀ مشتاق آنان را نمی بیند /او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمی چیند /همچنان آرام و بی تشویش
میرود شادا ن به راه خویش / می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربۀ سم ستور باد پیمایش / مقصد او خانۀ دلدار زیبایش
میشوم مدهوش /
باز هم آرام و بی تشویش
میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر /ضربۀ سم ستور باد پیمایش
میدرخشد شعلۀ خورشید / بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت / مردمان با دیدۀ حیران
زیر لب آهسته می گویند : دختـــــر خوشبخت !
دوست تو
Z . H
زینت حبیبی
متشکرم
Tuesday, December 27, 2011
Sunday, December 25, 2011
باغ های راز
چشمان آسمانی و افسانه ساز تو
دل را بخواب و نغمه و آواز میبرد
لبنخدهای نوش تو ، مرغان هوش را
در باغهای گمشدۀ راز میبرد
وقتی که لب برای سخن باز میکنی
از گرمی کلام تو سرشار می شوم
من آن کویر سوخته و بایرم که گاه
با چشمه سار لطف تو پر بار میشوم
شبها که میچکد اشک ستاره ها
بینم فروغ روی تو در چلچراغ ماه
در سایه های مبهم و راز آور خیال
میخندی از وفا و بمن میکنی نگاه
شبها که مرغ خواب نشیند بچشم من
در عالم خیال بسوی تو میپرم
شمع هوس بمعبد دل شعله میکشد
با اشتیاق ره به حریم تو میبرم
تنها توئی که با غم شور آفرین خود
در سرزمین خاطر من آرمیده ای
در سینه خزان زده و بی بهار من
گلبوته های تازه بهار آفریده ای
تنها توئی که با نگه پر فسون خود
دل را بخواب نغمه و آواز میبری
با خنده های گرم ، مرا ای امید من
در باغهای گمشدۀ راز میبری
دوست تو مهین آذری
8/11/1344
دل را بخواب و نغمه و آواز میبرد
لبنخدهای نوش تو ، مرغان هوش را
در باغهای گمشدۀ راز میبرد
وقتی که لب برای سخن باز میکنی
از گرمی کلام تو سرشار می شوم
من آن کویر سوخته و بایرم که گاه
با چشمه سار لطف تو پر بار میشوم
شبها که میچکد اشک ستاره ها
بینم فروغ روی تو در چلچراغ ماه
در سایه های مبهم و راز آور خیال
میخندی از وفا و بمن میکنی نگاه
شبها که مرغ خواب نشیند بچشم من
در عالم خیال بسوی تو میپرم
شمع هوس بمعبد دل شعله میکشد
با اشتیاق ره به حریم تو میبرم
تنها توئی که با غم شور آفرین خود
در سرزمین خاطر من آرمیده ای
در سینه خزان زده و بی بهار من
گلبوته های تازه بهار آفریده ای
تنها توئی که با نگه پر فسون خود
دل را بخواب نغمه و آواز میبری
با خنده های گرم ، مرا ای امید من
در باغهای گمشدۀ راز میبری
دوست تو مهین آذری
8/11/1344
Saturday, December 24, 2011
مــرگ نرگس
از اُسکار وایلد انگلیسی
________________
ترجمه علی دشتــــی
وقتی نرگس مرد گلهای باغ همه ماتم گرفته و از جویبار خواهش کردند برای گریستن بآنها چند قطره آب وام بدهد
جویبار آهی کشید و گفت بدرجه ای نرگس را دوست میداشتم که اگر تمام آبهای من باشک مبّدل شده و آنها را به مرگ نرگس بپاشم باز کم است .
گلها گفتند راست میگوئی چگونه ممکن بود با آنهمه زیبائی نرگس را دوست نداشت جویبار پرسید مگر نرگس
زیبا بود ؟ گلها گفتند توئی که نرگس غالبا " خم شده صورت زیبای خود را در آبهای شفاف تو تماشا میکرد باید بهتر از هر کَس بدانی که نرگس زیبا بود ، جویبار گفت : من
نرگس را برای این دوست میداشتم که وقتی خم شده و بمن نگاه میکرد میتوانستم زیبائی خود را در چشمان او تماشا کنم .
دوشیزه عزیز در خاتمه یاد آور میشوم که قدر این دوران شیرین تحصیلی را بدان و بتحصیل خویش ادامه بده و
هیچگاه نا امید مباش و بدان سعادت در پس دوشیزگان متین و جدی و پاک دامن است .
خواهان یکعمر سعادت
دبیر دبیرستان کیوان محمـــودی
________________
ترجمه علی دشتــــی
وقتی نرگس مرد گلهای باغ همه ماتم گرفته و از جویبار خواهش کردند برای گریستن بآنها چند قطره آب وام بدهد
جویبار آهی کشید و گفت بدرجه ای نرگس را دوست میداشتم که اگر تمام آبهای من باشک مبّدل شده و آنها را به مرگ نرگس بپاشم باز کم است .
گلها گفتند راست میگوئی چگونه ممکن بود با آنهمه زیبائی نرگس را دوست نداشت جویبار پرسید مگر نرگس
زیبا بود ؟ گلها گفتند توئی که نرگس غالبا " خم شده صورت زیبای خود را در آبهای شفاف تو تماشا میکرد باید بهتر از هر کَس بدانی که نرگس زیبا بود ، جویبار گفت : من
نرگس را برای این دوست میداشتم که وقتی خم شده و بمن نگاه میکرد میتوانستم زیبائی خود را در چشمان او تماشا کنم .
دوشیزه عزیز در خاتمه یاد آور میشوم که قدر این دوران شیرین تحصیلی را بدان و بتحصیل خویش ادامه بده و
هیچگاه نا امید مباش و بدان سعادت در پس دوشیزگان متین و جدی و پاک دامن است .
خواهان یکعمر سعادت
دبیر دبیرستان کیوان محمـــودی
اسیــــــر
ترا می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
*** *** *** *** ***
زپشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من نا گه گشایم پر بسویت
*** *** *** *** ***
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مــرد از زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
*** *** *** *** **
به کام دل در آغوشت نگیرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
*** *** *** *** ***
زپشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من نا گه گشایم پر بسویت
*** *** *** *** ***
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مــرد از زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
Subscribe to:
Posts (Atom)
ای ساقی مست من بنگر به شکست من .....